بس شنیدم داستان بی کسی
بس شنیدم قصه ی دلواپسی
قصه ی عشق از زبان هر کسی
گفته اند از می حکایت ها بسی
حال بشنو از من این افسانه را
داستان این دل دیوانه را
چشم هایش بویی از نیرنگ داشت
دل دریغا سینه ای از سنگ داشت
با دلم انگار قصد جنگ داشت
گویی از با من نشستن ننگ داشت
عاشقم من قصد هیچ انکار نیست
لیک با عاشق نشستن عار نیست
کار او آتش زدن من سوختن
در دل شب چشم بر در دوختن
من خریدن ناز او نفروختن
باز آتش در دلم افروختن
سوختن در عشق را از بر شدیم
آتشی بودیم و خاکستر شدیم
از غم این عشق مردن باک نیست
خون دل هر لحظه خوردن باک نیست
آه می ترسم شبی رسوا شوم
بدتر از رسواییم تنها شوم
وای از این صد و آه از آن کمند
پیش رویم خنده پشتم پوزخند
بر چنین نا مهربانی دل مبند
دوستان گفتند و دل نشنید پند
خانه ای ویرانتر از ویرانه ام
من حقیقت نیستم افسانه ام
گر چه سوزد پر ولی پروانه ام
فاش می گویم که من دیوانه ام
تا به کی آخر چنین دیوانگی
پیلگی بهتر از این پروانگی
گفتمش آرام جانی ؟ گفت : نه
گفتمش شیرین زبانی ؟ گفت : نه
گفتمش نا مهربانی ؟ گفت : نه
می شود یه شب بمانی ؟ گفت : نه
دل شبی دور از خیالش سر نکرد
گفتمش افسوس او باور نکرد
خود نمی دانم خدایا چیستم !
یک نفر با من بگوید کیستم !
بس کشیدم آه از دل بردنش
آه اگر آهم بگیرد دامنش
با تمام بی کسی ها ساختم
وای بر من ساده بودم باختم
دل سپردن دست او دیوانگی ست
آه غیر از من کسی دیوانه نیست
گریه کردن تا سحر کار من ست
شاهد من چشم بیمار من ست
فکر می کردم که او یار من ست
نه فقط در فکر آزار من ست
نیتش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغی فاحش است
یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت
بغض تلخی در گلویم کرد و رفت
مذهب او هر چه باداباد بود
خوش به حالش کین قدر آزاد بود
بی نیاز از مستی می شاد بود
چشم هایش مست مادر زاد بود
یک شبه از قوم سیرم کرد و رفت
من جوان بودم پیرم کرد و رفت ... !
..:: دانلود دکلمه::..
حالمان بد نيست غم کم مي خوريم
کم که نه هر روز کم کم مي خوريم
آب مي خواهم سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نمي دانم کجا رفتم به خواب !
از چه بيدارم نکردي آفتاب ؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه اي نا مرد بر پشتم نشست
از غم نامردمي پشتم شکست
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اين است مرتد مي شوم
خوب اگر اين است من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده ي مردم شدم
بعد از اين با بي کسي خو مي کنم
آنچه در دل داشتم رو مي کنم
نيستم از مردم خنجر به دست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم ، بت پرستي کار ماست
چشم مستي تحفه ي بازار ماست
درد مي بارد چو لب تر مي کنم
طالعم شوم است باور مي کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام ؟
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوشباورم گولم مزن
من نمي گويم که خاموشم مکن
من نمي گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش
من نمي گويم مرا غمخوار باش
من نمي گويم ، دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ ، نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين ، شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
اه ، در شهر شما ياري نبود ؟!
قصه هايم را خريداري نبود؟!
واي رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما اباد بود
از در و ديوارتان خون مي چکد
خون من ، فرهاد ، مجنون مي چکد
خسته ام از قصه هاي شومتان
خسته از همدردي مسمومتان
اينهمه خنجر ، دل کس خون نشد ؟!
اين همه ليلي کسي مجنون نشد ؟!
آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دور ، پايم لنگ بود
قيمتش بسيار دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد ؟ نه
فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه
هيچ کس از حال ما پرسيد ؟ نه
هيچ کس اندوه ما را ديد ؟ نه
هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدني است
حال من از اين و آن پرسيدني است
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفال مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل امد که حالم را گرفت
" ما ز ياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم "
..::دانلود دکلمه::..
شمع و سایه
دوش در عزلت ِ جان فرسایی
داشتم ٫ همدم ِ روشن زایی
شمع آن همدم ِ دیرینه ی من
سوختن ها را ٫ آئینه ی من
همه شب مونس و دم سازم بود
همدم و هم دل و هم رازم بود
گرم می سوخت و می ساخت چو من
هستی ِ خویش همی باخت چو من
گر چه آتش همه شب بر تن داشت
نه فغان داشت و نه شیون داشت
گر چه می داد سر ِ خویش به باد
خنده می کرد و به پا می ایستاد
تا سحر سوختنی چون من داشت
شب ِ تاریک ِ مرا روشن داشت
همه شب سوخت و آواز نکرد
به شکایت دهنی باز نکرد
شمع از سوختن اش ٫ پروا نیست
که در این سوختن او ٫ تنها نیست
مرگ اگر آخر ِ این ره چه ی ٫ اوست
نیز پروانه ی او ٫ همره ِ اوست
به از این چیست که دو یار به هم
ره سپارند سوی ٫ مُلک ِ عدم
نه یکی مانده گرفتار و نژند
وآن دگر رفته ٫ رها گشته ز بند
من به عشق که بسوزم ٫ شب و روز ؟
به امید ِ که بسازم ٫ در سوز ؟
که خورّد غم چو در آیم از پای ؟
خود که گریّد چو تُهی سازم جای ؟
گر بسوزند پر و بال ِ مرا
که خورّد هیچ غم ِ حال ِ مرا ؟
شب ِ تنها ئی و روز ِ غم ِ من
کیست جز سایه ی من ٫ همدم ِ من ؟
سایه را دوش حکایت ها بود
شکوه ها بود و شکایت ها بود
قصه می گفت و پریشان می گفت
تب مگر داشت که هذیان می گفت ؟
کس شنیدی سخن از سایه شنفت ؟
من شب ِ دوش شنیدم ٫ می گفت :
ای تن ِ خسته ی رنجور و نزار
ای به جان آمده از یار و دیار
چند کاهد ز غم و رنج تن ات ؟
که تنم کاست از این کاستن ات
شاعر ِ سوخته دل ٫ درد ِ تو چیست ؟
ای گل ِ تازه ٫ رُخ ِ زرد ِ تو چیست ؟
نوز نشکفته ٫ چرا پژمردی ؟
شاد نا گشته ز غم ٫ افسردی
شد خزان تازه بهار ِ تو چرا ؟
زود آمد شب ِ تار ِ تو چرا ؟
عشق نا باخته ٫ بد نام شدی
دل نپرداخته ٫ نا کام شدی
کس ندیدیم به نا کامی ِ تو
عاشقی نیست به بد نامی ِ تو
دگران از می ِ غفلت مست اند
فارغ از هر چه بلند و پست اند
می ز هر جام که شد ٫ می نوشند
با بد و نیک ِ جهان ٫ می جوشند
نه به مانند ِ تو ٫ نازک بین اند
هر کجا هست گلی ٫ می چینند
هر شبی با صنمی ٫ دم سازند
هر دمی دل به کسی ٫ می بازند
کام ِ خود از گل و می ٫ می گیرند
نه به نا کامی ِ تو ٫ می میرند !
گردش ِ چرخ کسی رآست ٫ به کام
که ندانست حلالی ز حرام
تو همه عمر غم ِ دل خورده
خسته و سوخته و افسرده
نوز نا گشته جوان ٫ پیر شدی
اول عمر و ز جان سیر شدی
مردمی کرده به ٫ نا مردم ها
نیش ها خورده از این ٫ کژدم ها
دوستی کردی و دشمن گشتند
همه بر چشم ِ تو ٫ سوزن گشتند
با همه خلق ِ جهان ٫ یار شدند
چون رسیدند به تو ٫ مار شدند
آشنای همه و تنها ئی.........
راستی را تو مگر ٫ عنقائی ؟
شمع اشکی دو بیفشاند و بمُرد
روشنائی بشُد و سایه ببُرد
باز من ماندم و این شام ِ سیاه
آه ٫ از بخت ِ سیه کار ِ من ٫ آه ه ه
لینک دانلود:
http://www.upload.iran-forum.ir/uploads/1304795973.wmaلینک کمکی :
http://esf18.persiangig.com/audio/Sham%20O%20Saye.wma
کلمات کلیدی: دکلمه عاشقونه.دکلمه ای بسیار زیبا. بهترین دکلمه.دکلمه ارام.دکلمه معنی دار. دکلمه
آنقدر عزیزی که برگ درختان برای بوسیدن جای پایت انتظار پاییز را میکشند
فراغ یعنی دوری دوری یعنی دل تنگی دلتنگی یعنی تو تو یعنی همه دنیا به یادتم
ناز آن چشمی که سویش مال ماست ناز ان زلفی که تارش مال ماست ناز آن چوپان که سازش مال ماست ناز آن یاری که قلیش یاد ماست
امیدوارم باک دلت هرگز از بنزین عشق خالی نشه حتی اگه محبت سهمیه بندی شه
دو شاخه گل دو جام مستی قربان شما هر جا که هستی
بهترین آهنگ زندگی من تپش قلب توست و قشنگترین روزم روز دیدار توست
زندگی حکمت اوست چند برگی را تو ورق خواهی زد ما بقی را قسمت(قسمتت شادی باد)
شادی پروانه ایست که هرچه تقلا کنی نمیتوانی آن را شکار کنی باید آرام باشی تا روی شانه ات بنشیدند شانه هایت پر از پروانه
عید را بهانه کنیم تا به همه ی کسانی که دوستشان کنیم سلامی بکنیم نام شما در اندیشه و مهرتان در قلب ماست
از دور دست گلی میفرستم نامش سلام بویش عطر دوستی و پیغامش غم دوریست
گل فرستادمت بو کن اگر رفتم تو با گل گفتگو کن اگر مردم فدای تار مویت اگر ماندم که باز اییم به سویت
من به یادت هستم چه به هنگام دعا چه به هنگام نشستن به لب پنجره خاطرات
نه بلبل خواهد از بوستان جدایی نه گل دارد خیال بیوفایی اگر گفتی مرا الان چه حالیست میان قلب من جای تو خالیست
من رفیق گریه هاتم نه رفیق خنده هات من همون سنگ صبورم ه رفیق نیمه رات
اتل متل فسنجون یه بوس میدی عزیز جون بوس نمیدی قول میدی یه اس خوشگل بدی
دلم میخواد به یاد تو حساب عشق باز کنم صورت مثل ماه تو تو اون پس انداز کنم
رسم ما آوارگان ترک وفای دوست نیست رسم ما دریا دلان خشکیدن احساس نیست ما محبت را به نام دوست ارزان میکنیم تا صداقت زنده است ما هم رفاقت میکنیم
باغبون برای داشتن یه گل سرخ نوکریه صد خار رو میکند باغبونتم
برایت از طلا تختی مسیری رو به خوشبختی برایت عمر نوحی را وقاری همچو کوهی را برایت صبر ایوبی حیاتی مملوع از خوبی برایت شاد بودن را فقط آزاد بودن را صداقت را رفاقت را شرافت را دعا کردم دعایم کن
نیست نیست نیست نیست گشتم نیست باور کن نیست به خدا نیست مثل تو تو دنیا نسیت
سلام چهار حرف داره عشق سه حرف داره گل دو حرف داره اما تو حرف نداری
از شب پرسیدم چه بنویسم برای کسی که دوستش دارم گفت بنویس بی تو فردایی ندارم
در زندگی یاد گرفتم دوستشم بخندم ببخشم اما یاد نگرفتم فراموش کنم به یادتم
صفای عالم مستی غمم را برده از یادم به یادم باش و یادم کن که با یاد تو من شادم
اگه بگن یه ارزو کن میگم دوست دارم اشک باشم گوشه چشمت متولد شم رو گونه هات زندگی کنم و رو لبات بمیرم
اتل متل صفاتو دلم کرده هواتو الهی زود ببینم صورت مثل ماهتو
دلتنگی هایم را با کدام قایق روانه دل دریاییت کنم تا بدانی دلتنگتم
وقتی که از دوری تو تموم میشه تحملم توی دل داد میزنم خیلی دوست دارم گلم
نمیه شب صورت دل را به خدا خواهم کرد از خدا خواهش دیدار تو را خواهم کرد تا که جان دارم از سینه نفس میاید به تو ای دوست وفا خواهم کرد
سه دوست صمیمی دارم بهشون سفارش کردم تحویلت نگیرند غم و حسرت تنهایی
چاکر چشات قربون صدات نوکر لبات مخلص نگات بابا چجوری بگم میمیرم برات
با صابون رو ابرا نوشتم دوست دارم تا وقتی بارون میاد همه کف کنند
همیشه ساحل دلتو به خدا بسپار خودش قشنگترین قایق رو برات میفرسته
شبی دونبال معنایی برای دوست میگشتم تو بالاتر ز هر معنی و من بیهوده میگشتم
در این شب های گرم آشنایی هراسانم ز فردای جدایی بمان تا بانگ پر شورم نخواند سرود وای وای بی وفایی
تو بشو ساحل قلبم من میشم ماهی مرده تا بگن به عشق ساحل لب دریا جون سپرد
زندگی زندون عشقه ما به اون دل باختیم خوبی هاشو ما ندیدیم با بدی هاش ساختیم
وقتی تو نیستی نگاهم حوصله نمیکند پاشو از چشمم بیرون بزاره
عاشقانه بگویمت هر ابری قاصد باران نیست اما امشب را تنها برای تو میبارم
فرشته ها وجود دارند اما بعضی شون چون بال ندارند بهشون میگیم دوست
شال و کلاه میبافم با خیالت تا در سرمای نبودنت یخ نبندد
زندگی مثل دیکته ایست هی غلط مینویسیم هی پاک میکنیم غافل از اینکه مرگ داد میزنه برگه ها بالا
تو رفتی و شدم لحظه شمار دو قطره اشک مانده یادگارت اگر برگشتی و من نبودم بدان مرده ام از انتظارت
ترسم که شبی در غم بمیرم در حسرت دل باشم و با اه بمیرم آن لحظه اآخر که عجل گفت بمیر کاش تو رو ببینم و بمیرم
دوست داشتن همیشه گفتنی نیست گاه سکوت است و گاه نگاه گاهی هم فقط یک اس ام اس
دنیا را برایتان شاد شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم

این گران باری که بر دل میبرم ... ... هم تو میدانی چه مشکل میبرم
هستیام در پای آن سرمست رفت ... ... آه! ای یاران دلم از دست رفت
انتهای هر چه رسوایی منم ... ... عاشق شبهای تنهایی منم
بارها با لاله صحبت کردهام ... ... بارها با ماه خلوت کردهام
فکر من از آسمان ، آبی تر است ... ... روح من با عشق عنابی تر است
من سر هر کوچه یا هو میزدم ... ... پیش پای عشق زانو میزدم
آه ! آه ! ای شاعران نسترن ... ... گل به گل داغ است کتف شعر من
با جدایی خو گرفتن مشکل است ... .. .از شقایق رو گرفتن مشکل است
او شبی آمد... مرا ویرانه کرد ... ... او مرا یک باغ بیپروانه کرد
شوخ چشمست و دلم در بند اوست ... ... هر چه هست از چشم پر نیرنگ اوست
دل مرید کیش اشراقیش شد ... ... دل اسیر ایها الساقیش شد
او که خویشاوند نزدیک گل است ... ... شرح احساسات سبز بلبل است
او که با آیینه ها مانوس بود ... ... چشم او یک کاسه اقیانوس بود
در نگاهش آسمانی راز داشت ... ... کهکشان در کهکشان اعجاز داشت
آمد از نُه توی جنگلهای راز ... ... آمد از آنسوی پرچین نیاز
آمد از دردش پُرم کرد و گذشت ... ... در وفا سیلی خورم کرد و گذشت
مثل شمع بزمی آبم کرد و رفت ... ... عشوهای کرد و خرابم کرد و رفت
این هم از یک عمر مستی کردنم ... ... سالها شبنم پرستی کردنم
آی دل ... زهر جدایی را بخور ... ... چوب عمری بیوفایی را بخور
آی دل ... دیدی که ماتت کرد و رفت ... ... خندهای بر خاطراتت کرد و رفت
من که گفتم این بهار افسرده نیست ... ... من که گفتم این پرستو مرده نیست
اه ... عجب کاری به دستم داد دل ... ... هم شکست و هم شکستم داد دل
به مفهوم غم انگیز جدایی؟
به چه چیز؟
به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟
به چه میخندی؟
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟
یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟
به چه میخندی تو؟
به دل ساده ی من که دگر تا ابد نیز به فکر خود نیست؟
خنده دار است.....بخند!
به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم
چه سود از مهر ورزیدن
چه حاصل از وفا کردن
مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم

| دوستان شرح پریشانی من گوش کنید | داستان غم پنهانی من گوش کنید | |
| قصه بی سر و سامانی من گوش کنید | گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید | |
| شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی | سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی |
| روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم | ساکن کوی بت عربدهجویی بودیم | |
| عقل و دین باخته، دیوانهی رویی بودیم | بستهی سلسلهی سلسله مویی بودیم | |
| کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود | یک گرفتار از این جمله که هستند نبود |
| نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت | سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت | |
| اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت | یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت | |
| اول آن کس که خریدار شدش من بودم | باعث گرمی بازار شدش من بودم |
| عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او | داد رسوایی من شهرت زیبایی او | |
| بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او | شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او | |
| این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد | کی سر برگ من بی سر و سامان دارد |
| چاره اینست و ندارم به از این رای دگر | که دهم جای دگر دل به دلآرای دگر | |
| چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر | بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر | |
| بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود | من بر این هستم و البته چنین خواهدبود |
| پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکیست | حرمت مدعی و حرمت من هردو یکیست | |
| قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکیست | نغمهی بلبل و غوغای زغن هر دو یکیست | |
| این ندانسته که قدر همه یکسان نبود | زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود |
| چون چنین است پی کار دگر باشم به | چند روزی پی دلدار دگر باشم به | |
| عندلیب گل رخسار دگر باشم به |
مرغ خوش نغمهی گلزار دگر باشم به |

جــــگر پر درد و دل پرخـونم ای دوست
حدیث عاشقی بر من رهـــــــــــــــا کن
تو لیلی شو که من مجنونم ای دوست
به فریادم ز تو هـــــــــــر روز فریاد
از این فریاد روزافرونم ای دوست
شنیدم عاشقان را مــــــــــــی نوازی
مگر من زان میان بیرونم ای دوست
نگفتی گــــــــر بیفتی گیرمت دست
از این افتاده تر کاکنونم ای دوست
غزلهای نظامـــــــــــــــی بر تو خوانم
نگیرد در تو هیچ افسونم ای دوست
پاییز
...كاش چون پائيز بودم ...
كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم
برگ های آرزوهايم يكايك زرد می شد
آفتاب ديدگانم سرد می شد
آسمان سينه ام پر درد می شد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشک هايم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه...چه زيبا بود اگر پائيز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند شعری آسمانی
در كنارم قلب عاشق شعله می زد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه من
...همچو آوای نسيم پر شكسته
عطر غم می ريخت بر دل های خسته
پيش رویم: چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر: آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سينه ام
:منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
كاش چون پائيز بودم
كاش چون پائيز بودم
...

ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابر ها
بر جهان ما نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره میکنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره میکنم
با دلی که بوئی از وفا نبرده است
جور بی کرانه و بهانه خوش تر است
در کنار این مصاحبان خود پسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوش تر است
ای ستاره ها چه شد در نگاه من
دیگر ان نشاط و نغمه و ترانه مرد؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
اخر ان نوای گرم عاشقانه مرد؟
جام باده سر نگون و بسترم تهی
سر نهاده ام بروی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم اگهید
از دو روئی و جفای ساکنان خاک
که این چنین به قلب اسمان نهان شدید
ای ستاره ها،ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا به من اگر بجز جفا
زین پس به عاشقان باوفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز ان جهان جاویدان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها ،چه شد که او مرا نخواست؟
ای ستاره ها،ستاره ها،ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟


نگو بار گران بودیم و رفتیم نگو نا مهربان بودیم و رفتیم اخه اینها دلیل محکمی نیست بگو با دیگران بودیم و رفتیم
اون روز که گل سرخی برایم اوردی گفتی دوست دارم روز دوم گل زردی برام اوردی و گفتی دوست ندارم روز سوم گل سپیدی سر قبرم گذاشتی و گفتی منو ببخش فقط یه شوخی بود
ز مرگم نمیترسم یا که دنیا بر سرم ریزد از این ترسم که بعد از من گلم را دیگری بوسد
عشق یعنی استخان یک پلاک عشق یعنی سالها تنهای تنها زیر خاک
عشق یعنی شب نخفتن عشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی سر به دار اویختن عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن
اون که عاشقانه خندید خنده های منو دزدید زیر چشم مهربونی خواب یک توطئه میدید
هر شب به فکرت نازنین تا صبح خلوت میکنم هر دم به شوق دیدنت اخمی به ساعت میکنم
کاش هرگز در محبت شک نبود تکسوار مهربانی ها تک نبود کاش بر لوحی که بر جان و دل است واژه ی خیانت هک نبود
ز فراق سینه سوزت غم سینه سوز دارم به خدا مستم به عشقت نه شب و نه روز دارم
میرسه به اسمونا ماجرای تلخ دردم همشون تقصیر من بود من خودم بچگی کردم منتظر نیستی میدونم اما لطفا باورش کن این دفعه یک فرقی داره من دیگه بر نمیگردم!!
در حیرتم از مرام این مردم پست که زنده کشند و مرده پرست
سحر به حسرت پرواز بال کوبیدم که پر بگیرم از این اشیان اما قفس نگذاشت
ان روز که دلم پیش دلت بود گرو بازوی مرا سفت فشردی که نرو روزی که دلت پیش دلی دیگر رفت کفش من جفت نمودی که برووو
دلی دارم چو مینای شکسته چو کشتی بر لبه دریا نشسته من اهنگ غریب روزگارم من ان گوشه نشین اسمانم غمی در انتهای سینه دارم بگریم همچون باران بی نهایت به راه جاده خاکی نشینم بزارم سر به روی رد پایت که تا هستم به دیدارت بیایم
عاشق هر کس شدم او شد نصیب دیگری دل به هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجری من سخاوت دیده ام دل را به هرکس میدهم شرم دارم پس بگیرم انچه را بخشیدم
گفتم که رفتنت یک روز قاب دلم رو میشکنه گفتی که این بخت تو بود تقدیر تو شکستنه هر وقت که بارون میزنه تو را کنارم میبینم حس میکنم پیش منی هنوزم عاشق ترینم
ای عشق مدد کن که به سامان برسم چون مزرعه تشنه به باران برسیم یا من یرسم به یار یا یار به من یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم
پروانه امشب پر نزن اندر حریم عشق من شاید صدای پر پرت از خواب بیدارش کند
ما آمدیم که با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم نه با هر قیمتی زندگی کنیم
من گلم تو گلزار من ساحلم تو دریا من شاخه ام تو ریشه دوست دارم همیشه
زیباترین ستایش ها نصار کسی که کاستی هایم را میداند و باز هم دوستم دارد
عشق مثل شاپرکه اگر ولش کنی میره اگر محکم بگیریش میمیره
یادته بهت گفتم که خشت دیوار دلتم اما تو منو شکستی ولی خیالی نیست چون حالا خاک زیر پاتم
محربا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
بودیم و کسی پاس نمیداشت هستیم باشد که نباشیم و بدانند که بودیم
هر چند رفیقان مرا از خاک ره کمتر شمرند ولی هر جا که باشند خاک پای دوستانم
با خون غم نوشتم غربت مکان ما نیست از یاد بردن دوست هرگز مرام ما نیست
هم دم گل گشته ام هم بستر خاکم مکن قطره قطره میچکم از چشم خود پاکم نکن
خواهم ز خدا که بی وفایم نکند غرق گنهم ولی رهایم نکند یک خواسته دارم ز خدای متعال در هر دو جهان از تو جدایم نکند
شب شرابی خوردم و مستی مرا در بر گرف دوری ات امد سراغم هستی ام آتش گرفت
بیا ای بهترین درمان قلبم مداوا کن غم پنهان قلبم قسم به خالق دلهای عاشق تو هستی اخرین درمان قلبم
نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه میلغزد ولی یاران نمیدانند که من دریایی از دردم به ضاهر گر چه میخندم ولی اندر سکوتی تلخ میگریم
غمگین بی قرارم زخمی تر از ستارم وقتی تو رو ندارم نفرین به هرچی دارم
یار با ما بی وفایی میکند بی گناه از ما جدایی میکند شمع جانم را شکست ان بی وفا جای دیگری روشنایی می کند . می کند با خویش بیگانگی با غریبان اشنایی میکند جر فروش است ان نگار سنگ دل با او گندم نمایی میکند
گلی چیدم فرستادم برایت غضب کردی فشردی زیر پایت ولی آن گل. گل نا قابلی بود تو از گل بهتری جانم فدایت
جدا از تو نمیخواهم ببینم روی دنیا را بیا تا در شب چشمت ببازم صبح فردا را
از سوز محبت همه بالو و پرم سوخت از حوس عشق رفیقان جگرم سوخت
با لب لبریز از غمت امشب صدایت میکنم با اشتیاق دیدنت دل را فدایت میکنم
اگر دیدی دلی تنها نشسته میان رنج و غم ها تک نشسه نگو ان دل چرا تنها چرا تنها نشسته بدان که دوریت ان را شکسته
چه کنم دست خودم نیست که یادت نکنم خواستی گل نشوی تا به تو عادت نکنم
سکوتی بود در قلبم که با ان میزدم فریاد اگر از شهر عشق رفتی مرا هرگز مبر از یاد
شبی از سوز غم گفتم قلم را بیا بنویس غم هایم را گفتا برو بیمار عاشق ندارم طاقت این بار غم را
یادمان باشد سر سجاده ی عشق جز برای دل محبوب دعاای نکنیم
در دادگاه عشق میکنم از تو شکایت گویم مرا کشت دو چشمان سیاهت در هر نگاهت مستی صد جام شراب است چشمان تو میخانه ی دل های خراب است
خاک شد هر که بر این خاک زیست خاک چه داند که در این خاک کیست سر انجام که باید در خاک رفت خوشا انکه اک امد و اک رفت
گر نیایی تا قیامت انتظارت میکشم منت عشق از نگاه ر شرابت میکشم ناز چندین ساله از چشم خمارت میکشم تا نفس باقیست اینجا انتظارت میکشم
جانم زفراق رنج بسیار کشید با رفتن تو همیشه ازار کشید ما همسفر درازی بودیم اما بین من وتو زمانه دیوار کشید
عاشقت گشتم که گفتی عاشقان دیوانه اند عاقبت عاشق شدی دیدی که خود دیوانه ای
گریه هایم بی صداست عشق من بی انتهاست رد ای اشک هایم را بگیر تا بدانی خانه عشق کجاست
دستم بوی گل میداد مرا به جرم چیدن گل محکوم کردن اما کسی فکر نکرد شاید گلی کاشته بودم
اگر دنیای ما دنیای سنگ است بدان سنگینیه سنگ هم قشنگ است بدان عاشق شدن از بحر رنج است اگر عاشق شدم پس یک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است
فدای تو ای گل زیبای هستی نمیدانم کجای دل نشستی قشنگی های دنیایم تو هستی یگانه گنج فردایم تو هستی
شمع سوزان تو ام این گونه خاموشم مکن در کنارت می ایستم اما فراموشم مکن
من به جرم باوفایی این چنین تنها شدم چون ندارم همدمی بازیچه دلها شدم
سر چشمه ایم عمر ادمی یک نفس است ان یک نفس هم فدای یک همنفسم
یک دقیقه سکوت به احترام همه ی اونایی که در حسرت نگاه تو مردن
اشک ها ریزم اگر شب به نهایت برسد شب فقط فکر تو ام کاش به اخر نرسد
گل یخ گلستان تو هستم اسیر ناز چشمان تو هستم مرا پر پر نکن جانم به فدایت که من مشتاق دیدار تو هستم
سر کلاس پا تخته با یه تیپ شلخته با خط بد نوشتم زندگی بی تو سخت است
اگر سوزن سزا باشد اگر دردم دوا باشد از این بدتر کجا باشد که دوست از دوست جدا باشد
عهد کردم که بدهکار نباشم به کسی وای از دست محبت که بدهکارم کرد
میبوسیمت سه تایی من و غم و تنهایی امان از این جدایی دلتنگتم خدایی
گر چه دوست نمیخرد ما را به ریالی ولی نفروشم تار موی او به جهانی
بادکنک دل تنگی هام پر شده از هوای تو اگر نیای میترکه خونش میوفته پای تو
باید که محربان بود باید که عش ورزید زیرا که زنده بودن هر لحظه احتمالیست
روزی که یادت نکنم روز خدا نیست سوگند به اسمت که دلم از تو جدا نیست
از این پزمردگی ما را غمی نیست که گل را زندگانی جز دمی نیست
تا که بودیم نبودیم کسی کشت مارا غم بی هم نفسی تا که رفتیم همه یار شدند تا که خفتیم همه بیدار شدند

یا رب دل دوستان پر از غم نکنی
،با تیر قضا قامت ما خم نکنی،
ای چرخ تو را به حق قرآن سوگند،
یک مو زتن عزیز ما کم نکنی

زغمت اشک نریزم تو بگو پس چه کنم
آتش قلب خود را با چه خاموش کنم
مطمین باش که مهرت نرود از دل
مگر آن روز که در خاک شود منزل من

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست
عشق آنشب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟
بر صلیب عشق دارم کرده ای!
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم میزنی
دردم از لیلاست،آنم میزنی
خسته ام زین عشق،دل خونم مکن
من که مجنونم ، تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلی ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلی در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آواره ی صحرا نشد
گفتم عاقل میشوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال، این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش شاهت میکنم
صد چو لیلا کشته راهت میکنم

آغاز می کنم روزی دیگر را
در میان لحظه های خوب زندگی
گوش می دهم به ناقوس سیال عشق
آنجا روح زیبای خیال چون کبوتری به خلوتم بال می گشاید
دلم می خواهدتبسم را بدزدم از خورشید
وچون قطره ی شبنم بلغزم در میان برگ
می خواهم از این دریچه ی باز
پر بگشایم بسوی تو
می خواهم با لطافت نسیم ٬بوزم در هوای تو
پنهان شوم در شبنم عشق
چون قطره رها شوم در دستهای تو
تشنه صبحم با یک نسیم سرد
تشنه طوفان عشق وحشی دریا
می خزم در بستر رویای شب
درانتظارموج بوسه های تو
می روم به ساحلی دور.....
